هوا کمی سرد بود ... سوار تاکسی شدم و مسيرم را به راننده گفتم : « میروم دانشگاه آزاد نجف آباد » ... او که دو دستش را جلو صورتش گرفته بود و با حرارتی که از دهانش خارج ميشد گرمشان ميکرد با همان لهجه غليظ اصفهانی گفت : « در وستستا »
من که حال نشستن در سرويس دانشگاه را نداشتم گفتم « موردی نداره »
کرايه چهار راه تختی اصفهان تا دانشگاه نجف آباد ۲۲۰۰ تومان است !
مسير بوشهر تا اصفهان را با اتوبوس آمده بودم با اینکه کار هر هفته من است اما خيلی خسته بودم ... نيم چرتی در ماشين زدم و چشمانم را که باز کردم ديدم در زير گذر ورودی دانشگاه هستم .
در ماشين را باز کردم سوز سرما گرمای صورتم را گرفت و نا خوداگاه خودم را جمع کردم قدم زنان به سمت دانشکده هنر رفتم از جايی که پياده شدم تا دانشکده هنر بیش۱ کيلومتر فاصله است من این مسیر را ده دقیقه ای طی میکنم !
به در دانشکده رسیدم بچه ها کارهایشان را در دست داشتند و در انتظار این بودند که نمره یک ترم تلاششان را دریافت کنند .
با سلام کوتاهی مسيرم را به سمت دفتر اساتيد کج کردم تا کمی خودم را گرم کنم وارد دفتر که شدم دیدم خانم سرمدی و غانی هم آنجا هستند سلامی کردم از آنها پریسدم شما هم ژوزمان بچه ها را امروز گذاشتید !
خانم غانی با لبخندی گفت : شما این بدعت را درست کردید ما هم با اصرار دانشجوها مجبور شدیم با روز شما یکی کنیم !
صحبتهای ما ده دقیقه ای ادامه داشت تا اینکه یکی از دانشجویانم وارد شد و گفت :
« استاد کی میاین کارها رو ببینید »
من هم مثل همیشه با کمی اخم گفتم الآن میام !
و چند دقیقه بعد دفتر اساتید را به قصد محل ژوژمان ترک کردم !
بچه ها کارهایشان را چیده بودند و دلهره و استرس را میتوانستم در چهره آنها ببینم برا اینکه استرس را از چهره آنها دور کنم اول سراغ برترینهای کلاس رفتم و کارانها را مورد بررسی قرار دادم ...
دو نفر اول را که برترينهای کلاس بودند ۲۰ دادم ... و نمرات بعدی را روی کاغذ بارم بندی حک کردم ... ۵/۱۲ ... ۱۳ .... ۱۵... ۱۷ و ... دو بيست ديگر هم در اين کلاس داشتم ...
با هر نمره ای که روی کاغذ ثبت ميشد صدای شادی و يا فرياد اعتراض بلند ميشد بالاخره نمره های اولين کلاس دانشگاه به ثبت رسيد و امروز فهميدم چقدر نمره دادن سخت است .