اینجا بوشهر است سرزمین آفتاب خلیج همیشه فارس
| صغحه اول | هنرهای سنتی | فرهنگ و تمدن | هنر و معماری | اقتصاد و بازرگانی | علم و فن آوری | خصوصی | عکس | تریبون بوشهر | آرشیو |

و امروز متولد شدم در دنیایی پر از زور و ریا و دروغ ... زاده شدم در سرزمینی که میگویند زاده مهر است در ماه بهمن چند وقتی بعد از سده دورتر از یلدا چهار مدت مانده به نوروز و بعد از روز عشق در روز بیست و ششم ... یا پانزدهمین روز فوریه!
آمدم در سرزمینی با تاریخ ۷۰۰۰ ساله با پیشنه ای از مردمی کهن ...
در کتابها خوانده بودم ... تمدن سرزمینم زاده ای از تمدنهای سومر / آکاد / بابل /آشور /ایلام/ ماد / آریایی های مهاجر / هخامنشی و سلوکی و اشکانی و ساسانی و ... این آخری هم مسلمانان است !
حال ۷۰۰۰ سال از تولد تمدن در این سرزمین میگذرد ۷۰۰۰ سال تمدن /تاریخ/ هویت و ...
میدانی یعنی چه یعنی یک هویت ۷۰۰۰ ساله که باید هر سال رشد کند و خرافه را بدور انداخته باشد و خود خالق هویت باشد .....
... اما این روزها سخت در آزارم از لمپونیسم خرافه پرستی و تجدد معابی و رشد ویران گر آن در سرزمین زاده مهر هر جا که قدم بر میدارم بی هویتی خود و مردم سرزمینم شرمسارم در کوچه پس کوچه های فرهنگ سرزمینم صدای سکوت بی فرهنگی گوشم را کر کرده و نجوای تاریخ آزارم میدهد ! ایران تو را دوست دارم اما فرهنگ بی فرهنگی را چگونه در تو نابود کنم شاید باید از خود شروع کنم! و با خود زمزمه میکنم آن گفته استاد را
خدايا از چه بنيان ستم ويران نمي گردد مگر سيلي ز چشم اشکباري بر نمي خيزد؟
بگذریم !
امروز روز تولد من است !![]()

زندگی یک ماراتن بزرگ است . برای برنده شدن ِ نه با دیگران که با دیروز خود رقابت کنید . برای برنده شدن ِ حتی ثانیه ها را از دست ندهید . برای برنده شدن ِ ممکن است بارها زمین بخورید . برای برنده شدن ِ به کسی پشت پا نزنید . برای برنده شدن ِ آهسته و پیوسته حرکت کنید. برای برنده شدن ِ به یاد داشته باشید لذت لحظه های مسیر کمتر از لذت رسیدن به خط پایان نیست . برای برنده شدن ِ عاشق دویدن باشید . برای برنده شدن ِ باور کنید که برنده اید.


ماه ژانویه سفری به ونیز شهر افسانه ای کشور ایتالیا داشتم شهری زیبا و به یاد ماندنی بخصوص پنجره ها و قوسهای متقارنش که بوشهر را در ذهن من تداعی میکرد .


چند وقتی است وبلاگ را نمیتوانم بصورت روزانه بروز کنم مشکلات کاری و سفرهای پیاپی و قدم نهادن در فصل جدیدی از زندگی عواملی است که دست بدست یکدیگر داده تا وبلاگ بوشهری بصورت روزانه بروز نباشد !
امیدوارم در آینده این مشکلات حل شود !

هوا کمی سرد بود ... سوار تاکسی شدم و مسيرم را به راننده گفتم : « میروم دانشگاه آزاد نجف آباد » ... او که دو دستش را جلو صورتش گرفته بود و با حرارتی که از دهانش خارج ميشد گرمشان ميکرد با همان لهجه غليظ اصفهانی گفت : « در وستستا »
من که حال نشستن در سرويس دانشگاه را نداشتم گفتم « موردی نداره »
کرايه چهار راه تختی اصفهان تا دانشگاه نجف آباد ۲۲۰۰ تومان است !
مسير بوشهر تا اصفهان را با اتوبوس آمده بودم با اینکه کار هر هفته من است اما خيلی خسته بودم ... نيم چرتی در ماشين زدم و چشمانم را که باز کردم ديدم در زير گذر ورودی دانشگاه هستم .
در ماشين را باز کردم سوز سرما گرمای صورتم را گرفت و نا خوداگاه خودم را جمع کردم قدم زنان به سمت دانشکده هنر رفتم از جايی که پياده شدم تا دانشکده هنر بیش۱ کيلومتر فاصله است من این مسیر را ده دقیقه ای طی میکنم !
به در دانشکده رسیدم بچه ها کارهایشان را در دست داشتند و در انتظار این بودند که نمره یک ترم تلاششان را دریافت کنند .
با سلام کوتاهی مسيرم را به سمت دفتر اساتيد کج کردم تا کمی خودم را گرم کنم وارد دفتر که شدم دیدم خانم سرمدی و غانی هم آنجا هستند سلامی کردم از آنها پریسدم شما هم ژوزمان بچه ها را امروز گذاشتید !
خانم غانی با لبخندی گفت : شما این بدعت را درست کردید ما هم با اصرار دانشجوها مجبور شدیم با روز شما یکی کنیم !
صحبتهای ما ده دقیقه ای ادامه داشت تا اینکه یکی از دانشجویانم وارد شد و گفت :
« استاد کی میاین کارها رو ببینید »
من هم مثل همیشه با کمی اخم گفتم الآن میام !
و چند دقیقه بعد دفتر اساتید را به قصد محل ژوژمان ترک کردم !
بچه ها کارهایشان را چیده بودند و دلهره و استرس را میتوانستم در چهره آنها ببینم برا اینکه استرس را از چهره آنها دور کنم اول سراغ برترینهای کلاس رفتم و کارانها را مورد بررسی قرار دادم ...
دو نفر اول را که برترينهای کلاس بودند ۲۰ دادم ... و نمرات بعدی را روی کاغذ بارم بندی حک کردم ... ۵/۱۲ ... ۱۳ .... ۱۵... ۱۷ و ... دو بيست ديگر هم در اين کلاس داشتم ...
با هر نمره ای که روی کاغذ ثبت ميشد صدای شادی و يا فرياد اعتراض بلند ميشد بالاخره نمره های اولين کلاس دانشگاه به ثبت رسيد و امروز فهميدم چقدر نمره دادن سخت است .

دست و دلم به نوشتن نمیره آخه چند روزی هست که حسابی درگیر طراحی هستم و کل وقت مو گرفته اینجا هم که خونه نیست که دم و دیقه کامپیوتر دم دست باشه و ....
تعطیلات هم تعطیل شد عید بدی نبود شاید از پرکارترین عیدها با طولانی ترین تعطیلات من برمیگردم سر کلاس ولی فقط تا ۱۴ اردیبهشت
امروزجاتون خالی رفته بیدیم سیزده بدر هوا کمی گرم بید و افتو از چار گیشه آسمون هی سی ما میکرد ... از بوشهر که در اومدیم روونه پشت کو شدیم و پس از رد کردن یه امام زاده که خیلی شلغ بید از گردنه و پس گردنه رد کردیم تا بعد از کلی سگ دو زدن یه جا زیر یه درخت کور پیدا کردیم ... سرتون درد نیارم مو و ننه و بوام و دی گتوم و خاله ی کوچیکوم با دده هام و ککام اومدیم هل صحرا تا سیزده را ها سی بدر کنیم اما تو این هیس و بیس مو دیدم که ملت دم سوزه گره میزنن .... رسم گره زدن سوزه ها هم یه رسمین که بین تموم مردم ایران وجود داره و بوشهری ها هم از این رسم کو جدا نیستن ما که سوزه گره نزدیم از شر ایکه سال دیگه نتونم ایقدر وقت ول داشته باشم که سیتون بنویسم